تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
یکشنبه 16 آبان 1389 12:58 ق.ظ
ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های مارا عرضه ی کالا گرفت
احترام یا علی در ذهن بازو ها شکست
دست مردی خسته شد پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
با کدامین سر از دل ها محبت غیب شد
ناجوانمردی هنر مردانگی ها عیب شد
سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آئینه زنگار فراموشی گرفت
سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی ها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
این زمان شلاق بر باور حکومت می کند
در بلاد شعله خاکستر حکومت می کند
ماجرا این است آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است
از شما می پرسم و شور اهورایی چه شد؟
بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد؟
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبح گون از تابش خورشید مولا روشن است
تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را می زند
آفتاب هستیش چشم عدم را می زند
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام
پنجشنبه 18 شهریور 1389 10:29 ب.ظ
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام
سیدحمیدرضا برقعی
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
پنجشنبه 18 شهریور 1389 10:23 ب.ظ
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد
گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد
با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد
دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد
علی اصغر داوری
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!
پنجشنبه 18 شهریور 1389 10:19 ب.ظ
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت شده باشد
دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد
دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد
خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!
از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!
شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد
مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!
محمدرضا ترکی
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
پنجشنبه 11 شهریور 1389 09:46 ب.ظ
حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟
همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟
دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟
قیصر امین پور
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
گاهی...
چهارشنبه 10 شهریور 1389 05:45 ب.ظ
گاهی گمان نمی کنی ولی میشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود...!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تبلیغات

